تبليغاتX
آواره تراز باد

آواره تراز باد

یک دقیقه سکوت برای تمام کسانی که در کتاب زندگی شان نام و نشانی از مادر نیست

بی تو تنهایم مادر

 

مادر عزیزم امشب در خلوت تنهایی ام آهسته بی تو گریستم   

کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند…

تا بدانی که بی تو چه میکشم

کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو

رودی از اشک به راه انداخته ام….

و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من

به تو این پیغام را می رساند که:

امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته

در حال فرو ریختن است مادر

روزی که به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افکند که تا آخر عمربامن خواهد ماند
گفتم کیستی؟گفت:آوارگی
خیال میکردم آوارگی نام اسباب بازی است که میتوان با آن بازی کرد.
ولی امروز فهمیدم که خود اسباب بازی هستم بازیچه دست آوارگی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 12:32  توسط مصطفی قاسمی  | 

سنگ قبرم

 

بر روی سنگ قبرم ننویسید که عاشق مادر  بود

 بنویسید اخلاقش بچه گانه بود.

 

بر روی سنگ قبرم ننویسید که چه رنجهایی را تحمل کرد

 بنویسید دروغگو بود.

 

بر روی سنگ قبرم ننویسید در فراق مادر  مرد

 بنویسید پیر شده بود پیر جوانی.

 

بر روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود

 بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود.

 

بر روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجود او نبود

 بنویسید وجود او عشق بود.

 

بر روی سنگ قبرم ننویسید عاشق مادر بود

بنویسید مادر موثر ترین داروی او بود.

 

بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود

بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود.

 

بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود

بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیده بود.

 

بر روی سنگ قبرم ننویسید از دوری مادر  مرد

 بنویسید از عشق مادر مرد.

 

بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد

 بنویسید که هرگز متولد نشد.

 

بر روی سنگ قبرم ننویسید نامش ....... بود

 بنویسید نامش عاشق مادر  بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 20:44  توسط مصطفی قاسمی  | 

تا زنده ام مرا یاد کنید

عزیزان این شعرو با تمام احساستان بخوانبد و سعی کنید حتما به آن عمل کنید  شعری که من برای یافتنش خیلی زحمت کشیدم و این شعرو مدیون یکی از دوستان خوب و عزیزم بنام محمد سرابی هستم . اینو تقدیم میکنم به تمام آواره های غریب و شما دوستان عزیز ونظرات شما باعث دلگرمی من خواهد بود در آخر این شعرو به یاد شاه بیت غزل زندگیم یعنی مادر عزیز تراز جان که سال هاست هم اغوش خاک شده مینویسم . 

 

بی خبر از همدگر خوابیدن چه سود     

بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود

زنده را باید به فریادش رسید             

ور نه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود

زنده را تا زنده است قدرش بدان        

ور نه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود

زنده را در زندگی دستش بگیر          

ور نه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود

با محبت دست مادر را ببوس             

ور نه بر روی مزارش تاج گل چیدن چه سود

یک شبی با زنده ها غمخوار باش       

ور نه بر روی مزارش نالیدن چه سود

تا زمانی زنده ایم بیگانه ایم                

در عزاها روی همدیگر بوسیدن چه سود

گر توانی زنده ای راش اد کن              

در عزا عطر و گلاب ناب پاشیدن چه سود

از برای  مادرت یک گل خوشبو ببر         

تاج گلها در کنار همچیدن چه سود

گر نرفتی خانه اش تا زنده بود              

خانه صاحب عزا شبها خوابیدن چه سود

گر نپرسی حال من تا زنده ام               

گریه و زاری و نالیدن چه سود

سالها عید آمد و رفت و نکردی یاد من   

جای خالی مرا در خانه ام دیدن چه سود

گر نکردی یاد من تا زنده ام                  

سنگ مرمر روی قبر مصطفی چیدن چه سود

این همه همدردی و همبستگی و تاج

گل در عزا و در مصیبت روی هم دیدن چه سود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 15:30  توسط مصطفی قاسمی  | 

آواره ام

 

چه کسی می تواند معنای آوارگی مرا بفمد؟ چه کسی می تواند آن گونه که می خواهم مرا تفسیر کند؟ چه کسی می تواند همه ی نگرانی های بزرگ و کوچک مرا در این دنیای نازیبا از بین ببرد و به من آرامش دهد؟ آواره ام آواره تر  از همیشه و حالم اصلا خوب نیست. نمی دانم دردم چیست و نمی دانم دقیقا حالم چگونه است؟!

دلم می خواهد کسی با من حرف بزند کسی که حرف هایش برای من بوی تکرار و نخواستن ندهد. کسی که بخواهمش و بخواهدم. شاید خیال می کردم تو همان یک نفر باشی که با حرف هایت جان می گرفتم و خیال می کردم حقیقت خوشبختی از آن ماست وقتی در آغوش پر مهر تو خواب های رنگین می بینم... اما همه چیز کابوسی بیش نبود و مادر برای من سرابی شد و رویایی که تا پایان دنیا به آن  نخواهم رسید......

در عجبم از پروردگاری که همه ی دنیایش در دل خلاصه شود و تاوان دل های شکسته را نگیرد...

آری... سال ها می گذرد از وقتی مادرم به آسمان ها پر کشیده زندگی یعنی روزها و شب های زیادی که برای من موفقیت و خوشبختی می آورد و امروز  خوب می بینم که هیچ خبری در این زندگی نیست و لایه لایه ی آن اشک آدمی را در می آورد و او را غصه دار می کندبخاطر نبود یگانه مادرش..........

چقدر دلم می خواهد آن آدمهایی را ببینم که خیلی خیلی خوشبختند یا خیالشان از بابت پایدار ماندن خوشبختی شان راحت است...

دلم تنگ است و می دانم که سال ها در گورستانی تاریک و مخوف تن خسته و فرسوده ام خوراک مورچه هایی خواهد شد که آذوقه زمستانی خود را جمع می کنند و مارانی که... ای وای... چه سرنوشت دردناک و غم انگیزی...

یادش بخیر آن روزها که مادر  داشتم همه ی وجودم سرشار بود از عطش مادر  اراده می کردم دلم راهی می شد و این روزها افسوس... که مادر در برم نیست و من تنها با خاطرات مادر زیبایم سر میکنم 

دلم برای مادرم تنگ است و افسوس... چه می دانی... سوگند که نمی دانی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 17:36  توسط مصطفی قاسمی  | 

به توکل نام اعظمت سلام دوستان عزیز امید وارم که خوب و خوش و سر حال باشین

من امروز صبح از قم برگشتم معذرت که دیر اومدم .اما حالا که اومدم سعی میکنم با شعر و مطالب جالب جبران مافات کنم وقتی رفتم قم یه حالت خوشحالی  بهم دست داد البته همیشه همینطوره نمیدونم شاید به برکت مقبره  متبرک اونجاست

وقتی رفتم جمکران از آقا خواستم که حاجت همه حاجتمندان رو برآورده کنه وحاجت من حقیر رو هم در پنهانی حاجت دیگران وقتی داشتم دعای فرج رو در صحن مسجد جمکران میخوندم اشک چشمانم نا خود آگاه بیرون امد و همان جا بود که ارزو کردم همه به ارزویشان برسند.به قول یه شاعر که میگه:

میرسد روزی که بی هم میشویم            یک به یک از جمع هم کم میشویم

میرسد روزی که ما در خاطرات                موجب خندیدن و غم میشویم  

زندگی چیست خون دل خوردن               اولش رنج آخرش مردن

در گلستان زندگی من گلی پژمرده ام     رنگ پیری را ندیدم در جوانی مرده ام 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 4:42  توسط مصطفی قاسمی  | 

دل نوشته پسر تنها

دوستان عزیز مدتها بود که قصد داشتم وبلاگی را ایجاد کنم تا بتوانم در آن از مادر عزیزم که از دست دادمش بنویسم و به شما دوستان عزیز بگویم زندگی جایگذینی برای کسانی که دوستشان داریم ندارند خصوصا مادر

پس ای روزگار که چنین سخت به من میگیری باخبر باش که پژمردن من آسان نیست گرچه دلگیرتر از دیروزم گرچه فردا مرا میخواند لیک باوردارم دلخوشی ها کم نیست زندگی باید کرد 

مادر برای من شخص نبود دنیای من بود همه چیز من بود همه کسم بود با چه بد بختی زمینه تحصیل منو فراهم کرد اه خدا کم کم دارم خاطرات بچگی هامو فراموش میکنم اما نه این خاطره ها رو نمیذارم از ذهنم بیرون بره آخه تنها چیزیه که از مادرم برام بوده مادری که حاضرم بمیرم و برای یک لحظه اونو توی خواب ببینم .چرا باید مادر من که تازه زندگی روی خوش خودش رو به اون نشان میداد این اتفاق براش می افتاد آه خدایا چرا چرا چرا حالا تنها چیزی که از مادرم برای من به جا مونده مقداری خاطره فراموش شده ست و یک سنگ قبر که همدم تنهایی من هست

تنهایی من از جنس بی کسی است و بی کسی ام از جنس نداشتن مادر .مادری که الان به شما داره فکر میکنه و شما باید قدر اونو بدونین مادری که داره برای اینده شما فکر میکنه برای شما نگرانه و شاید هم فکر ها شو عملی کرده. اما من چی؟ مادرم سالهاست به خاک پیوسته و مرا تنها گذاشته با اندوهی از غم و سردرگمی در تلاطم دریای این دنیا که موجش عالمی دارد. شما رو به مقدساتتون قسم میدم که قدر مادرتونو بدونین به خدا سخته بی مادری خیلی سخته نمیدونین من دارم چه زجری میکشم هنوز یک سوم یا شاید یک چهارم عمر خودم رو زندگی نکردم ولی حالم از زندگی بهم میخوره تنها دلخوشی هر کس مادرشه مادری که برای بچه اش نگرانه اما سالهاست کسی نگران من نیست...

دوستان عزیز امید وارم که با نظرات خود منو خوشحال و در ادامه دادن این وبلاگ یاری نمایید.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 11:2  توسط مصطفی قاسمی  | 

قسمت شعر

 

 مکن مخفی به سینه آه مادر

مرا کن از غمت آگاه مادر

مشو راضی پس از تو زنده باشم

گل خود را ببر همراه مادر.

 

روح و روان عالم  از روح و روان مادر است

جان جهان و جان من بسته به جان مادر است

 

سلامت میکنم مادر       جوابم میدهی یاه نه؟

غریب افتاده ام مادر        تو یادم میکنی یا نه ؟

به خوابم آمدی دیشب    پریشان گشته ام مادر

دعا در حق من کردی      هنوزم میکنی یا نه ؟

اگر بد کرده ام مادر        جوانی بود و نادانی

نمی دانم که ای مادر     حلالم میکنی یا نه ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 19:13  توسط مصطفی قاسمی  | 

مادر از وقتی که رفتی...

 

 یه روزی برای من آغوش مادر بهترین جا و گرم ترین جا بود اما سال هاست دیگر این آغوش را حتی در خواب هم نمیبینم سالهاست که در حسرت نوازش یک تار موی مادرم هستم اما افسوس که دیگر مادری نیست تا من درآغوشش خود را رها کنم. مادر از وقتی که رفتی زندگی واسم عذاب شد نگفتی وقتی که میری شاید از دوریت بمیرم حالا که تنهام گذاشتی با تموم خاطراتت جای خالیتم همیشه روبروم توی اتاقه چرا پس تنهام گذاشتی مگه ما رو دوست نداشتی حالا من تنهای تنهام از غم دوریت میمیرم ما رو با خودت میبردی به همون جایی که رفتی زندگی معنا نداره مادرم اینو میدونی حالا که نیستی کنارم سرمو رو شونه کی بذارم هیشکی مثل تو نمیشه مادر خوب و عزیزم گفتم کنار قبرت واسه من یه جا بذارن منتظر بمون عزیزم که یه روز منم بمیرم آرزومه که یه روزی دوباره تو رو ببینم دیگه واسه همیشه

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 12:41  توسط مصطفی قاسمی  |